‏نمایش پست‌ها با برچسب یادداشت ها. نمایش همه پست‌ها
شده تا حالا برای کسی طلا بخری؟ یه دستبند، یه زنجیر که با دست های خودت دور مچش بندازی، گردنش کنی؟ هر وقت از جلوی ویترین یه طلا فروشی رد می شم با حسرت نگا می کنم. با سرعت دور می شم. نه چون اونقدرا پول ندارم که طلا بخرم؛ اصلاً کسی در کار نیست! راستش رو بخوای اصلاً حسرت هم نیست، نگاه سنگین مردم و مغازه داره! آخه همیشه حلقه های مردونه رو نگاه می کنم، خیلی سه می شه، نه؟!
یه بار یه نفر از صندلی عقب تاکسی که منم توش بودم، دست دراز کرد کرایه بده ولی راننده که 45-50 سالی داشت با دیدن دستش و شنیدن صداش جا خورد.  وقتی پیاده شد و به اندازه کافی فاصله گرفت، راننده هراسون پرسید:" دیدیش؟! مرد بود روسری سرش کرده بود! بمب گذار نباشه؟!" با جوابی که بهش دادم چند دقیقه ای هنگ کرد و بعدش دیگه هیچی نگفت. شاید دفعه دیگه کرایه هم ازش نگیره!
فقط بهش گفتم: "حتماً خدا می خواسته اینطور باشه"
خدا به درد بعضیا نخوره به درد خیلی ها می خوره!
چند وقتی بود می خواستم از سوپری گردو بگیرم. از این بسته های چینی، غیر چینی. دو سه روز سرک می کشیدم تو یخچالش؛ همون جای همیشگی. به خیال اینکه تموم کرده می یاره چیزی نگفتم. روز چهارم دلم رو زدم به دریا یه جور که خیس نشه پرسیدم از گردو خبری نیست انگار؟! حاجی سوپری ما هم گفت: "نمی خرن این منطقه؛ گرون شده، بیاریم می مونه. والّا ما که یکماهه سود نکردیم. روزی گرون می شه جنسا. هر چی فروختیم جنس خریدیم جاشو پر کنیم. بی خود سرپا واستادیم به خدا." منم زود آب تنم رو خشک کردم و یه "یا علی" گفتم و پریدم بیرون. دیروز چشمتون روز بد نبینه که دیدم یه بسته گردو گذاشته جای همیشگی و از دور چپ چپ نگا می کنه. آقا برداشتن ما همون و 15 هزار تومن (150000 ریال) جرینگی دادن سر این یه قلم نیم کیلویی همون. از دیروز تا حالا گهگاه یه نصفه گردو می شکونم و نمی دونی با چه احساس شاهانه ای می ذارم دهنم. با خودم گفتم این جمهوری اسلامی یه شاه برد ولی خدا وکیلی همه رو شاه کرد! بلا به دور. توضیح: عفیر معادل 1000 تومان و یک آخوندی معادل 10000 تومان است.

چند روز پیش دو تا پسر دیدم کنار پارک قیطریه دست هم دیگرو گرفتن و با اقتدار قدم می زنند. بابا تو دیگه کی هستی، دست مأمورو بستی ...
خدایا برادران ما در نیروی انتظامی برادرند، برادرتر بگردان.
5 شنبه با ممد رفتیم استخر. برگشتنی یه پسری خوشگل و با محبت ... تو استخر دیدمش هی اومد رفت من ام رفتم اومدم ولی مثل همیشه مثه یه خر هیچ حرفی نزدم . کوتاه تر بود لاغر. به هم نمی خوردیم بی خیال. آره! گفتم خدارو شکر مملکت اسلامیه وگرنه کیس های استخری 50 درصد زیر صفر افت می کرد!
حالا اگه فردا مختلطش نکردن! نگی نگفتی یا.

درباره

عکس من
این بلاگ تحفه درویش است. برگ هایی از زندگی یک همجنس گراست که هنوز سبز اند.

برگه ها

هم آغوش شانه های عشق

و چه زيبا در سكوتی شبانه، دو شانه مردانه یک سنگيني را پناه مي شود.

طراحی شده توسط زنورس | تبدیل شده توسط قالبهای پلاس